تبليغاتX
زندگی باید کرد
پس چرا عاشق نباشم؟
 

 

 من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و خرامان می رسد

پس چرا؟پس چرا عاشق نباشم؟پس چرا عاشق نباشم؟ 

|+|نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 0:42 توسط سکوت |
چی بگم
 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد ، خدایا همدمی

چَشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم احوال بین خندید و گفت :
صعب روزی ، گل عجب کاری ، پریشان عالمی


سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چه گل
شاه ترکان فارغ است ، از حال ما کو رستمی

در طریق عشق بازی ، امن و آسایش بلاست
ریش باد آن بِه با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید ، جهانسوزی نه خامی ، بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت ، از نو ، آدمی


خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهی
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه ی حافظ چه سنجد پیشِ ، استغنای عشق
کان درین دریا نماید ، هفت دریا شبنمی

گریه ی حافظ چه سنجد پیشِ ، استغنای عشق
کان درین دریا نماید ، هفت دریا شبنمی

شبنمی ، شبنمی ، شبنمی


for mi amor

ترانه های من یجور گلایه از غریبیه

                                       به دل میگم یه روز میای اینم یه خود فریبیه

عاشقا تقسیم می کنن عشقو برای همدیگه

                                             نصیب من از عشق تو همیشه بی نصیبیه

دستای من عمری نمک خورده ی دستای تو

                                              هر جوری نفرینت کنم آخر نا نجیبیه

چیه دلم گرفتی واسه چی داره گریه میکنی؟

چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی؟

چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه میکنی؟

میگی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود

میگی دلتو شکسته اونیکه همه ی کس تو بود

میگی دیدی نمونده پای همه ی حرفایی که زده بود

دل من میدونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش

دل من میدونم داری ویرونه میشی اما باز بی خیالش


ماکه رفتیم توبمون باهرکسی که دوسش داری       با اونی که پنهونی سر روی شونش میذاری

اون موقع که اینو مینوشتم تو کافی نت بودم عجله داشتم حالا بقیش

ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول وقرار       خوب رها کردی دستامو توی اول بهار

ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید           میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید


|+|نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 2:37 توسط سکوت |
دست نوشته

آشناى غريبان

 

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم

 

كـاش يك شب می‌گذشتم از فراز چشم تو

گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم

 

كـاش يـك شب می‌سرودم گنبد زرد تو را

فارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم

 

كاش يك شب می‌نشستم بر ضريح چشم تو

بـاز هـم پـابـند پيمان دو چشمت می‌شدم

 

صحن و ايوان تو را اى كاش جارو می‌زدم

چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم

 

ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت

كـاش آهـوى بـيابان دو چشمت می‌شدم

 

كاش يك شب معرفت می‌چيدم از چشمان تو

غـرق در درياى عرفان دو چشمت می‌شدم

 

كـاش يك شب می‌شدم خيس نگـاه سبز تو

شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم

 

كاش يك شب نور می‌نوشيدم از چشمان تو

مـی‌درخشيدم، چراغان دو چشمت می‌شدم

 

سخت شيرين است طعم روشن چـشمان تو

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم



تر تر مثه يه رويــا، خيس خيسي مثـه شبنم


قصه هاي عاشقي رو مي نويسي روي قلبم


پرم از شوق شکفتن توي لحظه هــاي ديدار


تپش دلت تو قلبم، تا هميشه ميشه تکــــرار


تو چي داري توي چشمات که شب از چشات مي ترسه


هر پريزاده عاشق، اسمتو از مــن مي پــرسه


تو همون فرشته هستي که از آسمون رسيــدي


از تـن ابــرا گذشتي پاک و مهــــربون رسيـــدي


سيبهاي ســرخ بهشتو واســه سوغاتي آوردي


شــدي دلــداده عـاشق، دلتو به مـــن سپردي


روي قلب مــــــن نوشتــي توي قلبتم هميشه


تــو تمــوم آرزومــي، زندگي بـــي تـــو نميشه


منو باور کن ستاره، من هنوزم تک وتنهام


بي تو محکوم يه حبسم با تو باغم پر رويام


منو باور کــن ستاره، نــذار از نفس بيافتم


هم صدا با دل من باش نذار تو قفس بيافتم


منو باور کـن که قلبم بي تو تاريکه وسرده


نگـو تبعيد نگـاهت، منو از يــاد تـــو برده


تو که توي آسمـوني من اسيرم پشت ديوار


تو نـذار تنها بمــونم منو دست گريه نسپار


خط بکش رو تلخي شب تا ابد بمون ستاره


تو بموني اين ترانه تا هميشه جـون ميگيره


|+|نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 14:56 توسط سکوت |
توی صحنه ی غریب زندگی...
 

توي صحنه ي غريب زندگي ،هممون در نقش يک بازيگريم

با هميم تو  بازي هاي روزگار ،از درون هم ولي بي خبريم

زندگي تولد يک خاطره است ،انگاري شروع يک نمايشه

کاشکي از دنيا و اين خاطره ها ،سهم ما تموم خوبي ها بشه

توي پشت صحنه ي دنياي ما،خوبي و بدي ميمونه يادگار

زندگي براي ما يه خاطره است از تمام قصه هاي روزگار

بهتره به قلب هامون دروغ نگيم ،زندگي هر طور که باشه مي گذره

من و تو مسافريم تو اين روزها مثل خورشيد تو نگاه پنجره

هممون پشت نقاب صورتک ،هميشه از صبح تا شب قايم مي شيم

واسه پنهون کردن گريه هامون روي قلب و روحمون خط مي کشيم

 

|+|نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 1:2 توسط سکوت |

آخرین نوشته ها
نیومدی
دل من
تنهایی خیلی سردمه
پیغام
!!!!!!
گم گشته
..............
اشک بی صدا
برای عشقم
به یاد تو
Powered By BLOGFA - Designed by قالب ساز