!!!!!!
کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی...
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
با تو حکایتی دگر
این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را
هوای تو سحر کند
من میرم ولی باز تو بدون همییشه
یادتو از خاطرم فراموش نمیشه
گل من خوب میدونی بی تو تک وتنهام عزیزم
اگه تو نباشی میمیرم
|
+|نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 1:28 توسط سکوت
|
گم گشته
من نشاني از تو ندارم
اما نشاني ام را براي تو مي نويسم
در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار
خيابان غربت را پيدا كن و
وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو
كلبه غريبي ام را پيدا كن
كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام
در كلبه را باز كن
به سراغ بغض خيس پنجره برو
حرير غمش را كنار بزن
مرا خواهي ديد....
با بغضي كويري كه غرق عصاره انتظار است
نشسته ام پشت ديوار دردهايم.....
|
+|نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 23:9 توسط سکوت
|
..............
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از منو عشقم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
|
+|نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 23:6 توسط سکوت
|
اشک بی صدا
بازم که شک کردی به من،حرفای جورواجور زدی
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیز من، هرچی می خوای بگی بگو
لابد کتاب عشقم، تو هم گرفتی پشت رو
واسه منی که عاشقم، حرفای تو یه مرهم
حرفای عشق و عاشقی، سوا نمی شه درهم
خوب می دونم که دوس داری،عشقت پنهون بمونه
قلب منم خوب بلده، قصه ی پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبت به هیچ کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری
قول بدی تا ابد باشی،هیچ جوری تنهام نذاری
کدوم صدای عاشقی لایق از تو گفتنه
چشم کدوم ستاره ای مثل چشم تو روشنه
تو که ترانه خوندنت تمام احساس صداست
می خوام صدا کنم تورو تو بهترین ترانه هام
ساده می خوام بهت بگم دوست دارم خیلی زیاد
می خوام بگم که مثل تو هیچکس دنیا نمیاد
|
+|نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 1:22 توسط سکوت
|
برای عشقم
مینویسم از تو…. از تو ای شاد ترین …. تازه ترین نغمه عشق…
تو که سر سبز ترین منظره ای …. تو که سرشار ترین عاطفه را….
نزد تو پیدا کردم …. وتو سنگ صبورم بودی ….
در تمام لحظاتی که خدا ….شاهد غصه و اندوهم بود….
به تو می اندیشم ….و به تو میبالم ….و از تو میگیرم….هرچه انگیزه درونم دارم….
من شباهنگام آن دم که تو را نزد خودم می بینم …
بهترین آرامش….برترین خواهش و احساس نیاز….در دلم می جوشد….
روزها می گذرد…. عشق ما رو به خدایی شدن است….
رو به برتر شدن از هر حسی …. که در این عالم خاکی پیداست ….
دوستت میدارم …. از همین نقطه خاکی تا عرش ….
دوستت میدارم…..از زمین تا به خدا…..
|
+|نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 1:21 توسط سکوت
|
به یاد تو
امروز بعد از گذشت آخرین ملاقاتمان
دلم برایت تنگ شده است
زمان به کندی از کنارم می گذرد
و من چقدر سخت شبهایم را به روز
وروزهایم را به شب میرسانم
اما تو بیخبر از طوفان سرنوشتی که
برایم رقم خورد
شیشه ظریف قلبم را شکستی
و مرا درمیان رویاهای همیشگی ام تنها گذاشتی
و من همواره با خاطراتت زندگی کردم
و ساعتها با وجود خیالی ات قدم زدم وگفتگو کردم
بی تو همه چیز برایم تکراریست
و روزهای هفته با آرایش نظامی ازذهنم
عبور می کند
و من برای ساختن زندگی نو
گلها را روانه ی گلدان قلبم کرده ام
و پنجره دلم را روبه افق گشوده ام
برای عاشقانه ترین نگاهت
به امید…
|
+|نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 1:19 توسط سکوت
|
تو را می یابم
این بار هم تورا می یابم
در هیاهوی یک التهاب ناب
که صداقت را معنا می کند
تورا آغاز میکنم
به روی برگهای سپید
تا برگهای دفتر زندگیم
آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند
باز می گردم به آغاز
به ابتدای نگاه
به اوج احساسهای بی نشان
دوست داشتن
رمزی برای رهایی از تکرار است
دوست داشتن
رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست
ولی افسوس…
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم
وبعد…
برای آنچه از دست رفته آه میکشیم
پس هیچ وقت دریغ نکنیم
برای دوست داشتن
|
+|نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 1:19 توسط سکوت
|
تنهایی
در واپسین لحظات در اوج سکوت وتنهای ام
صدای دلنواز یادت در قصه بی کسی ام می پیچید
باز شب می شود و من از سیاهی می هراسم
وباز از دل خسته در فراق عشق می گریم
وبر تلخی تمام غم های زندگی ام
اشک می ریزم
وقتی می خواهم چهره تورا به یاد بیاورم
چشمانم را می بندم ودر سفید رنگی آرامش بخش
چشمان تورا میبینم وصدای تورا مرور میکنم
با اینکه از برخی سکوت ها دلزده ام
با رفتن تو بود که تنهایی من رقم خورد
تورفتی ومن به یادت
با غنچه های گل نرگس،با حیاط خانه
با غم وغربت خودم
همدم وهم زبان شدم
بیا که دلتنگ توام
دل شکسته ام را فراموش نکن
همیشه با خودم فکر می کنم
ودر هر رهگذری تورا می بینم
وبا توانی که از دوستی ها می گیرم از کنارت می گذرم
من به یاد توهستم
تو هم مرا به یاد خود داشته باش
|
+|نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 1:18 توسط سکوت
|
آسمون خونه دلم بی تو پراز ابرهای غمه
ای دل تنها چيه چشم انتظاری …
آه … يه لحظه يه دم آروم نداری …
مثل زمستون تو حسرت بهاری …
باز عشقت خيمه زد رو خونم …
باز يادت آتيش زد به آشيونم …
باز بی تو بايد تنها بمونم …
بيا سکوت لبهام هنوز حرمت خونست …
پرنده ی دل من هنوز بی آشيونست …
بيا پر از اميده هنوز اين دل خسته …
هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته …
توی آسمون دنيا هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست آسمون جايی نداره
واسه من تنهايی درده …
درده هيچکس و نداشتن …
هر گل پژمرده ای رو تو کوير سينه کاشتن !
ديگه باور کردم اينو که بايد تنها بمونم
تا دم لحظه ی مردن شعر تنهايی بخونم …!
الو
منزل خداست
الو سلام
منزل خداست
این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره رو دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام جواب است
به ما که می رسد،حساب بنده هایتان جداست
الو دوباره قطع ووصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
چرا صدایتان نمی رسد کمی بلندتر
صدای من چطور؟خوب صاف وساده رساست؟
اگر اجازه میدهی برایت درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست
دل مرابه سوی خود تا که سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو، مرا ببخش،باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم،دوباره ، تا خدا خداست
دوباره…. تا خدا خداست
|
+|نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 1:16 توسط سکوت
|
حسرت همیشگی
آن گاه که به تو مي انديشم ….
آن گاه که به تو مي انديشم
ذرات وجودم متبلور مي شود
قلبم شروع به تپيدن مي كند
من نا آرامم
و تو آن حس غريب
چشمانت حكايت از اندوه تنهايي دارند
و لبهايت به سكوتي مبهم تن داده اند
ولي من آن فرياد را مي شنوم و در آن اميدم
كه روزي با تمام ذرات وجودم سكوتت را فرياد زنم
اي غزال چمنزار احساس
اي چشمه جوشان محبت
تو چه معصومانه نگاهت را به من دوخته اي
بگو برايت چه كنم؟
بگو برايت چه بگويم؟
خداي را
اين چه حسي است؟
سكوت را بشكن و پاسخگوي نگاهم باش
فقط يك شب دلم را در هجوم درد باور كن
مرا ديوانه كرد اين درد، ويران كرد باوركن
تهاجم مي كند توفان به احساس لطيف من
بيا آرامش آ بي ، بيا برگرد باور كن
من از اخلاص گلهاي بهاري خوب فهميدم
كه بايد سبز مي ماندم، نه اينسان زرد باور كن
گلو ها را عطش گير سرابي تازه مي بينم
بيا دريا تبار آسمان پرورد، باور كن
به دنبال چه مي گردي در اين بي دردي و سردي ؟
نخواهي يافت شبگردي كه باشد مرد ، باور كن
…چرا آن سوي فرداها؟ بيا امروز اي با ما
بيا امروز ما را در هجوم درد باور كن.
حرفهاي ما هنوز ناتمام …
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
آي …
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدر زود
دير ميشود !
|
+|نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 1:11 توسط سکوت
|
آخرین نوشته ها